سلام.
لاک پشت عرفان پیدا شد...فردای همون شب دیدم زیر کمد چه چیزی تکون خورد!دقت که کردم دیدم اقا لاک پشت محترم سرش رو از لاکش بیرون اورده و مشغول بررسی اطرافه!!سریع دستم رو بردم زیر کمد و گرفتمش!
عرفان خیلی خوشحال شد....
یکی دو روز بعد این جریان مامان تعریف کرد یه روز ظهر عرفان خوابیده بود یه دفعه بیدار می شه و هی این ور اون ورو نگاه می کنه وشروع به گشتن اتاق می کنه و هر چی هم صداش می کنم جواب نمی ده
البته عرفان می گه مامان اغراق می کنه!...اصلا هم این جوری نبوده!!!
موضوع این بوده که تو عالم خواب فکر می کنه باز هم لاک پشتشو بیرون اورده و از ترس اینکه مبادا لاک پشت دوباره خودشو گم و گور کرده باشه از خواب می پره و تا چند دقیقه هم دنبال لاک پشتش می گرده بعد هم می ره چراغ قوه رو می اره و زیر میز تلوزیونی رو نگاه می کنه و دقیقا تو همون موقع یادش میاد که اصلا لاک پشت رو در نیاورده بوده و خواب نما شده!!!
باز هم نتونستم جلو خندمو بگیرم پرسیدم اخه چرا این خواب نما شدن این همه مدت طول کشیده...واقعا مسخرست!!! و اینکه با تعریف های عرفان فهمیدم مامان نه تنها اغراق نکرده بلکه خیلی چیزها رو هم حذف کرده!!
البته بگذریم با این که هر وقت موفق نمی شم جلو خندمو بگیرم عرفان مشت بارونم می کنه و با خودم عهد می بندم اگه بامزه ترین حرف دنیا رو هم زد بهش نخندم باز هم گاهی سر کوچک ترین مسائل خندمو نمی تونم کنترل کنم و مشت و انواع تنبیه های مخصوص عرفان رو که از بازی های کشتی کج سنی یاد گرفته رو به جون می خرم!!
هر چی هم مامان و بابا بهش می گن این کارا رو با خواهرت نکن اون بدنش مقاوم نیست و ممکنه بلایی سرش بیاد فقط یه کم ضرباتش رو ملایم تر می کنه تا مثلا ملاحظه کرده باشه و گرنه گوشش به این حرفا بدهکار نیست و از اصل کتک چیزی رو کم نمی کنه.
منم همین جا اعتراف می کنم که وقتی عصبانی نباشم زورم بهش نمی رسه و این جور مواقع تنها کاری که انجام می دم خندیدن و معذرت خواستن و صدا زدن مامانه
اینم عکس های عرفان با لاک پشتش!!!



از اول تابستون بابا عرفان رو تو مدرسه فوتبال ثبت نام کرده.
فوتبال تنها چیزیه که عرفان بهش علاقه نشون می ده و از این جهت خوشحالم می کنه که لااقل تو یک چیز بی تفاوت نیست!!!
این عکس ها رو زمانی ازش گرفتم که هنوز کلاساش شروع نشده بود.
الان هم بالاسرم وایساده می گه بنویس عرفان استقلالیه
-خب برو می نویسم
-وایسا خودم می نویسم: عرفان استقلالی است!
جمله رو واقعا خودش تایپ کرده...
اجی قربون ژست هات بره

کفشاشو نگاه

چه فوتبالیست خوش تیپی




حالا هم یه دو هفته ای هست که کلاساشو می ره اون طوری که شنیدم به خاطر خوب بودن بازی با چند تا بچه دیگه واسه باشگاه انتخابش کردند.
میثم با مادر جون اومد تهران و یک هفته موند...تمام اوقاتشون رو با هم گذروندند و اصلا هم اختلاف نداشتند...
یک چیز تو پسر بچه ها خیلی واسم عجیبه...اونم اینه که کلی با هم صمیمی اند ولی وقتی از هم دور می شنواسه یه مدت خیلی طولانی به هیچ عنوان با هم در ارتباط نیستن..هیچ وقت ندیدم تلفنی با هم حرف بزنند یا پیغامی به هم بدن...نمی دونم شاید به ذهنشون نمی رسه
ولی نه
من چند بار به عرفان گفتم که اگه دوست داره می تونه با دوستاش یا میثم و ارسلان در ارتباط باشه ولی اصلا استقبال نکرد و می گه حرفی برای گفتن با اونا نداره!!
و روز اخری که میثم و عرفان با هم بودن منتظر بودم ببینم از اینکه بعد یک هفته به هم عادت کردن و حالا قراره جدا بشن ناراحت می شن یا نه
وقتی با کمال تعجب تا اخر شب دیدم از ناراحتی و خداحافظی خبری نیست ازشون پرسیدم شما از اینکه قراره از هم جدا بشین ناراحت نیستین؟
خیلی راحت گفتن نه!!!
واقعا پسر ها احساسی نیستن و منطقی با موضوع برخورد می کنن!!
ولی من که خیلی نمی تونم از دنیاشون سر در بیارم!!!
هفته پیش ۴ تا جوجه خریدم.
که همون روز اول گربه اومد و یکی از پاهای جوجه هاشو از تو قفس کند و برد...جوجه بیچاره همون جوری دو روز زنده بود و بعد مرد.
بگذریم از اینکه داداشم چقدر سر همین مسئله غصه خورد.


گاهی اوقات حرفای عرفان خیلی بامزست..نمی دونم شاید چون داداشمه به نظرم بامزه میاد
ولی همیشه حرفاش واسم شیرینه.
دیروز می گه:
-اجی این جوجه سفیده خیلی پروو شده ها
-چرا داداش؟
-هی از جوجه های خودمون جدا می شه می ره پیش جوجه های مهرداد می خواد باهاشون بجنگه...یه ذره بال در اورده غرور گرفتتش...
-چه ربطی به بال داره؟
-فکر می کنه خیلی بزرگ شده مثل این می مونه که من یه کم سبیل در بیارم شاخ بشم!!!!!
تازگی ها به موهاش ژل می زنه و سیخ سیخشون می کنه...زیاد از این کاراش خوشم نمی اد..نمی دونم شاید به این خاطره که دوست ندارم سریع وارد دنیای نوجوونی بشه....امروز هم این کاررو کرده بود هر چی اصرار کردم بذاره ازش عکس بگیرم نذاشت...سریع رفت موهاشو شست که حتی یواشکی هم نتونم عکس بگیرم!!
ولی راضی شد با موهای خیس و با جوجه هاش عکس بگیره





این ها هم گفتنی ها از داداش گلم که اینجا نوشتم که تو بزرگسالیش از خوندنشون لذت ببره...نمی دونم شاید یه روز خودم هم دلم واسه این دورانش لک بزنه و بیام سراغ این نوشته ها





